خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

در یک جامعه سودازده، استبداد زده هیچ چیز حداکثری نیست. نه خبر مرگ یک هنرمند که از پیری و گرسنگی مرده باشد و نه خبر پیروزی یک تیم فوتبال وطنی در یک مسابقه با ته مانده اختلافات نژادی و قومی. هیچ کس عمیقاً نمی خندد و عمیقاً گریه نمی کند.

به عوارضی می رسی. خون تمام عوارضی را برداشته و جنازه ها به ردیف و منظم کنار اتوبان چیده شده اند. تریلری از پشت با اتوبوس تصادف کرده. خیلی ها مرده اند. باز هم نگاهت به جنازه ها می افتد. از نظم و چیدمان مرده ها کنار اتوبان خوشت می آید و ناراحتی برای این همه مرده.

می شنوی ِاولین باغچه بان مرده است. می گوی عجب. وقتی می فهمی که کی بوده و از کجا آمده و چه کرده محزون تر می شوی. بعد از خودت می پرسی چند نفر اِولین باغچه بان را می شناسند و با صدایش خاطره دارند؟ زندگی شخصی آدم ها و موفقیت ها و شکست هایشان آن قدر خصوصی و پنهان است که کسی نمی بیند و گفتنش هم نوعی اظهار شرمساری است. همه چیز کسالت بار است. بگویی حقوقم اضافه شده یا این که دیشب تولدم بود و خیلی خوش گذشت؟ این حرف ها کمال بی ذوقی است. شنونده فقط به زور کمی گوشت های دور لبش را کش می دهد و زورکی نیش باز می کند. همه چیز به طور فجیعی در لایه های پنهان جریان دارد. چیزی می تواند مایه شادی و پایکوبی باشد که به همه ارتباط دارد. تعلق همگانی مهم است. طوری که به صورت هم نگاه کنید و بی گفت و بی شنید از برق نگاه ها از روی لبخندها بگویی و بشنوی دیدی! بگویی معرکه بود و مخاطب هم تایید کند که خیلی عالی بود. کلی ذوق کردم. اتفاقی ارزشمند یا تاسف بار است که به همه تعلق داشته باشد. همه را برنجاند یا بخنداند. حالا البته مدت هاست که از این خبرها نیست. مردم فقط نگاه می کنند و گوش می دهند. هیچ فیلم و آهنگ و رمانی همگانی نیست. تصاویر و صداها از جلوی چشم همگان رد می شود. می پرسی این؟ پلک نمی زنند. تصویر را رد می کنی. این؟ این یکی؟ آن جا را هم ببین و… باز هم پلک نمی زنند. انگار به جای دوری خیره هستند. اگر تمام صداها و تصویرهای دنیا را برایشان نمایش بدهی عکس العملی در چشم و صورت همگانی نخواهید دید. فرض کنید تمام جوایز علمی و ادبی امسال نوبل به ایرانی ها تعلق می گرفت، فکر می کنید مردم یعنی همان همگان چقدر ذوق می کردند؟ من فکر می کنم باز هیچ امر همگانی اتفاق نمی افتاد. شاید مردم یک منطقه یا یک گروه خاصی خوشحال می شدند و البته نه عمیق.

این روزها هر اتفاقی دوسویه متفاوت دارد. گروهی خوشحال می شوند و گروهی ناراحت. نه این که یک بازی جوان مردانه بوده یک دسته باخته اند و یک دسته برد کرده اند. مسئله این است که همه باخته اند. بازنده ها به طرز غیر قابل گذشتی برد طرف مقابل را مسخره، بی ارزش و متقلبانه می دانند. باید به مدیریت این جریان دوسویه جایزه داد. باید جایزه داد و پرسید چطور و با چه امکاناتی و چه توانایی هایی همگان را به اینجا رسانده ای؟ باید گفت دستمریزاد کاری که تو کردی، هیچ کس در طول تاریخ نکرده. هیچ کس این همه یاس بی اعتمادی و خانه خرابی درست نکرده. این همه جهالت از اگزوز ماشین هیچ کس در فضا و در ریه و  مغز مردم وارد نشده.

همه چیز در لایه های پنهانی می گذرد. امر همگانی فقط یک سویه دارد. شادی یا سوگ عمومی است. ممکن است عده خیلی کمی طور دیگری فکر کنند ولی خللی در امر همگانی روی نمی دهد. روزی می رسد که همه می خندند. همه از خانه فرار می کنند. همه بیرون می آیند. خیابان ها جای خوبی می شود. همه قیافه ها برایت آشنا می شوند. دوست داری برای همه بغل باز کنی. دوست داری همه چیزت را نثار کنی. دست تو جیب می کنی و تمام داراییت را می ریزی کف خیابان. می شوی پلیس و به رفت و آمد ماشین ها نظم می دهی. می شوی امدادگر. اولین نفری هستی که به مصدومین می رسی. خون می دهی. برای گلوله ای که به سمت خیابان روبرو می رود سینه سپر می کنی. انگار هیکلت روی هزار پا می دود و انگار بزرگترین چشم های دنیا را داری و خنده هایت و صدایت بزرگترین است. وقتی می بخشی و گذشت می کنی انگار مجوز بخشش تمام جنایت کار ها را به تو داده اند. وقتی شلاق می زنی فکر می کنی بر تن همه ستم های تاریخ و بر گرده همه دیکتاتورها شلاق می کشی.

علت غافلگیری مستبدین و یا نظام های اجتماعی در مقابل شورش اجتماعی و نافرمانی عمومی و یا پایکوبی عمومی همین است. آن ها نمی توانند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. با تعجب می گویند چرا این طور شد؟ ما که همه جا را آباد کردیم. این همه کارخانه درست کردیم. این همه پول نقد جرینگی به حساب شان ریختیم. این مردم که خیلی سر به زیر بودند و هر چه ما تو سرشان زدیم، جیب هایشان را خالی کردیم و دختران شان غارت کردیم و پسران شان را کشتیم، دم نزدند. مردم چرا نمی نمی فهمند. چرا دارند همه چیز را خراب می کنند. مستبدین غافل هستند چون اجازه نداده اند خنده یک امر همگانی باشد. اجازه نداده اند که همگان آزادانه برای مصیبت هایشان گریه کنند. ما مدت هاست که سوگ همگانی نداریم. اشک های زیادی در چشم ها خشکیده است. کینه های زیادی در دل ها مانده است. مثل صداهایی که در گلو خفه شده و دهان های خون آلودی که شسته نشده است. و جنازه هایی که روی آسفالت کنار جاده ها و توی بیابان یا زیر خاک منتظرند. مرده هایی که هنوز نمرده اند. نخوابیده اند و هنوز در گور چشم هایشان باز است.

دیر یا زود امر همگانی اتفاق می افتد. آن روز همه غافلگیر می شویم و از این اتفاق و این غافلگیری همه ذوق می کنیم. یادمان باشد آن روز بخشنده باشیم تا از کثرت مردم خندان کم نکنیم و خنده و پیروزی به مصادره اقلیت در نیاید.

حالا که نیستی…

و حتی حالا که نیست
که یادم نمی کند
دست هایم درد می کند
حس می کنم یک نفر روی دست هایم خودش را به خواب زده است/ و همان جا رویا می بیند/ و در خواب بوسه هایش گرم است/ کاش یک نفر جدی جدی بخوابد روی دست هایم/ همان طور ببرمش توی آشپزخانه / ببرمش داخل هال/ و همانطور ببرمش اتاق خواب/ بگذارمش روی تخت/ نگاهش کنم/ رویش پتو بکشم/ پیشانی اش را ببوسم/ چراغ را خاموش کنم/  و بگویم شب بخیر عزیزم/ در را پشت سرم ببندم/ بروم روی تراس/ همه نسخه ها را/ با اسم همه دکترها/ و همه داروخانه ها/ بریزم داخل سطل زباله/ لبی تر کنم/ و سیگاری روشن کنم/ و روی تراس بنشینم/ طوری که مرد همسایه/ که همیشه نگاه می کند به تراس ما/ و هیچ وقت ما را نمی بیند/  سیگار کشیدنم را ببیند/ پیاله هایی که زیر نور مهتاب خالی می شود را ببیند/ و هوس کند بعد پنجاه سال به سیگارم پک بزند/ طوری نگاهم کند که بسته سیگارم را برایش پرت کنم/آن طرف میله ها/ و کمی کبدم آرام شود/ کمی شش هایم حال بیاید/ و همانجا بخوابم/ در خواب ترا ببینم/ که یک اتاق دورتر خوابیده ای/ و طوری تظاهر می کنی خوابی/ تظاهر می کنی صدایم را نمی شنوی/ بوی سیگارم را حس نمی کنی/ نگاه آزمند مرد همسایه را نمی بینی/ و نمی بینی چه تقلایی می کند / برای بسته سیگاری که میان میله ها افتاده است/ بیچاره / من/ و من را نمی بینی/ من نگاه می کنم به دو گربه که روی تراس روبرویی/ جایی که چراغ هایش خاموشند/ و گربه ها عشق بازی می کنند.

حتی حالا که نیستی

دست هایم درد می کند.

پیرمرد یک استثنا بود. چیزی را از قلم نمی انداخت. فراموش نمی کرد. مهم نبود که همکارش یا رئیسش در فلان اداره ی فلان شهرستان دور افتاده کی بود و چطور سر از آن شهرستانک درآورده بود. ولی مهم بود که یادش بماند روزی که سیل ایرانشهر آمد زنی را دیده بود که می دوید، عجب چشم های گیرایی داشت زن. شب که همراه نیروهای امدادگر کمک ها را توزیع می کردند یک دفعه همان زن را لای چادری دید با همان نگاه با همان لب های خواستنی. مثل یک نقاشی بود. روسری اش افتاده بود دور گردنش. سی سال نداشت. هنوز نگاهش تر و تازه بود. هنوز سینه اش برای عاشقی گرم بود و در چشم هاش شیطنت های یک دختر گیر افتاده بود. مثل خودش که میان آدم های امداد گیر افتاده بود. عجله داشتند. هر کدام به طرف چادری می رفتند. یادش رفت یالله بگوید. لای چادر را که باز کرد، نگاه زن را دید. حتی نتوانست یک دل سیر نگاهش کند. فقط پنج ماه بعد که در محله های سیل زده رانندگی می کرد، و همه چیز عادی بود  ترمز کرد، ایستاد. زن یک ساک بزرگ سفری دستش بود و منتظر ایستاده بود. ماشین را وسط خیابان گذاشت و پیاده شد. ساک بزرگ را روی صندلی عقب گذاشت. قبل از این که راه بیفتد خوب نگاهش کرد. طوری که هنوز عکسش را جلوی چشمش دارد. طوری که هنوز دختر دارد گرم می خندد و نگاهش لای یکی از همین آلبوم ها مانده است و حرف هایش داخل یکی از این دفترهای بزرگ ثبت است. شاید هنوز مثل همان سال ها دور از چشم هم طایفه ای هاش  ستاره های کویر را می شمارد. برای خودش یکی بود بی تکرار و بی بدیل. گونه ها با کرک های نرم بناگوشش و نگاهش تحفه سیستان بود. سیستان یعنی خودش. گیرم که یک بار دیگر جنگ هرات تکرار شود و سیستان مثل هرات مثل هفده ایالت دیگر با زور از وطن کنده شود. همین الان برای کی  مهم است که هفده ایالت چرا از این کشور جدا شد؟ چند صباح دیگر ممکن است باز هم چند تایی به سی خود بروند. اگر مهم بود باید کاری می کردند یا کاری بکنند. حالا یا قاجارها بی عرضه بودند یا سمبه تزاری سنگین بود. اما آن نگاه و آن چشم برنداشتن از آینه تا ببینی دو نفر صورت پوش تَرک هم روی موتور گاز می دهند تا بهت برسند و تو تند برانی بی خیال چاله ها و بی خیال راه گم کردن ها تا فقط به دل کویر برسی. برسی به کویر و دراز بشوی روی تن تب دار و گرم و نرم کویر و دستت را بالش گردنش کنی و  ستاره ها را بشماری و دوباره بشماری و هر دفعه یک قسمت از آسمان را فتح کنی. نه پیرمرد فراموش نمی کرد، گور پدرهفده استان دیگر. هر روز به شان سر می زد. به عکس ها و کارت پستال هایی که رسیده بود یا فرستاده بود. عادت داشت از هر چیزی دو تا داشته باشد. کارت پستال بود، دو تا می خرید. یکی برای فرستادن یکی برای نگه داشتن. نامه ها را جایی دوباره می نوشت. و مدام می خواند. شاید همین بود که دکتر گفته بود صد ساله هم بشوی محال است آلزایمر بگیری. دکتر به منشی اش گفته بود پیرمرد به آلزایمر و فراموشی و هزار تا بیماری دیگر هم بدل می زند. گفته بود تا یک سال دیگر نیازی به مراجعه نیست. دم در با دست برای منشی جوان دکتر بای بای کرده بود. چقدر هم تر و فرز این کار را کرده بود. به سبک انگلیسی هایی که داشتند آبادان را ترک می کردند. دندان های سفید و یک دست منشی جوان را وقت خندیدن خوب نگاه کرده بود. معرکه بود.

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم/ اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم/ بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم / اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم/ بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم / اگر از هم دلی پرسی بدان نازک دلی خستم/ بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم/ اگر از از زخم دل پرسی بدان مرهم بر آن بستم/ مجنونم و مستم به پای تو نشستم/ آخر ز بدی هات بیچاره شکستم / برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم/ اگر از مقصدم پرسی بدان بار سفر بستم / برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم/ اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم/ مجنونم و دستم به دامان تو بستم/ هشیار شدم آخر از دام تو جستم

 پی نوشت: ظاهراً این شعر را آقای شهرام شکوهی خوانده و خیلی هم خوب خوانده، بیابید و لذت ببرید.

جنگ

 

 جنگ، جنگ، جنگ امروز شروع شد. جنگ از شط گذشت. جنگ هنگ مرزی را بمب ‌باران کرد و کنترل شهر را به دست گرفت.

ماه در حوض نشسته بود. ماه شب چهارده بود.

سروان هنوز کنار حوض نشسته پاها در آب و شیشه های خالی کنار دستش. گرمای آخر شهریور است. پشه ها غوغا می کنند. سروان تنگ آب یخ را روی پاهاش می ریزد. قطره های سرد آب تا مغز استخوان نفوذ می کنند. با خودش حرف می زند:

« مركز صداي كسي را نمي‌شنود. بيست و هفت نفر را آن‌ها اعدام مي‌كنند بيست نفر را اين‌ها.»

رویا می پرسد:

« باز هم؟!»

و قادر مطلق از بلندگوی هنگ فریاد می زند:

« منم خالق آسمان‌ها و زمین، پدر شما و پدر پدران شما، مادر شما و مادر مادران شما

سربازها به خاک می افتند و سیاوش هم. سیاوش مرده است: « مثل رد خونی یک سرباز روی خاک‌»

رویا خواب می بیند. خواب ماه شب چهارده. کاشی های خوابش لق می زنند. روی یکی از آن‌ها نوشته بود «این دل که تو داری همه از آهن و سنگ است». ادامه ندارد. کاشی‌ها یک در میان افتاده اند.

پدر پیاله را بلند می کند. مزه می گیرد و می گوید:

« در این مملکت تخم لق نفاقی کاشته بودند، حالا روزی پنج بار آن‌را آب می‌دهند. خواهی دید این تخم لق چه درخت تناوری ‌بشود.»

مرکز پدر را به حرف می کشد. پدر فقط تکرار می کند:

« من سروان پیل‌تن فرمانده هنگ مرزی هستم.»

دوباره سئوال‌ها مثل پتک به سرش می‌خورد. دست‌هاش را به شقیقه می‌گذارد و تکرار می‌کند:

« من سروان پیل‌تن فرمانده هنگ مرزی هستم. چرا کسی نمی‌پرسد از هنگ چه خبر؟ از مرز چه خبر؟ دشمن در چه‌حال است.»

سروان پیلتن پیاله را روی سکوی سیمانی حوض می گذارد و دور حوض می چرخد:

« از ما و رنگ لباس ما متنفرند. به ما اعتماد ندارند. عراقي ها ما را در شب مي‌كشند اين‌ها روز روشن سينه ديوار مي‌گذارند.»    

سروان دور حوض می دود:

« به خاطر نخلستان‌هاي آباد و مزارع انگور، بله به خاطر بهار که می‌آید. به خاطر اين‌كه روش راه مي‌روم. توش مي‌شاشم. شما چه هستید؟ شما نيستيد. نبوده‌ايد. من هم انكارتان مي‌كنم. برويد به جهنم. به هر جا كه دوست داريد. فقط برويد. رهايم كنيد. چرا رهايم نمي‌كنيد؟»

عکس قاب گرفته نقشه ایران کج روی دیوار فرو ریخته هنگ نشسته است. زیر عکس ایران و زیر عکس سرگرد خلبان با خط کج و معوجی نوشته بود :

 « از من رمقی به سعی ساقی مانده است

« جنگ شروع شد. این یک جنگ است. می‌فهمید، ایرانی‌ها همه کشته شد.» این را فرمانده عراقی می گوید.

سال پنجاه و چند است؟ افسرهاي قد بلند لب شط ايستاده‌اند. همه شاد هستند. مستی خون به گونه گروهبان‌ها آورده است. «مرز پر گهر» مدام از رادیو پخش می‌شود. لنج می خواهد از اروند بگذرد. باد در پرچم ايران مي‌افتد. شير پرچم با خشم به آن طرف اروند خيره شده، انگار منتظر حركتي است تا حمله كند. هیچ کس پلک نمی‌زند. عراقي‌ها ميخكوب شده‌اند. نفس عراقي‌ها بريده است. دست يك افسر قد بلند قبضه كلت را فشار مي‌دهد. لنج از اروند رد می‌شود. ملوان‌ها روی عرشه می‌رقصند.

پدر مي‌گويد:

« مي‌خورم تا هشيار باشم. باده بي‌غش است. به اشك مي‌ماند.»

 يكي ديگر بالا مي‌اندازد.

« هم از پشت خنجر مي‌خوريم هم از رو»

 رویا مثل مادر مي‌خندد:

« نوش سروان؛ به سلامتي آن‌هايي كه دوست‌شان داري و خبر ندارند.»

جنگ جنگ شروع شد. تانک ها از دروازه کوچک شهر مرزی عبور کردند و هواپیماها هنگ مرزی را با خاک یکسان کردند. هنوز پشنگ آب را که از تانکر بر کف هنگ مرزی و صورت رویا می نشیند. بومی ها با چفیه های قرمز و با تفنگ های نیم سوخته از اسلحه خانه خارج می شوند. خانه پیلتن در حال سوختن است و صندلی های لهستانی شکسته است.  بطری های عرق کشمش عکس چه گوارا را خیس کرده و ریش های چه گوارا نم برداشته است. تانکی از گوشه خراب شده هنگ داخل می شود. دیوارها با آجرهای نظامی اش زیر شنی تانک له می شود. از دیوار غبار 50 ساله بلند شده.  تانک رودروی رویا می ایستد. لوله تانک درست وسط سینه اش قرار می گیرد و جلو می آید.

 سياوش خودش را جلوي او سپر می كند. با دست، بدنش را پشت خودش قايم می كند. دست‌هاش گودي كمرش را پر كرده است.

 تانک شروع كرد به چرخيدن. دو سه دور زد، احساس می‌كرد، تانک بازي‌اش گرفته است. بازي «گرگم و گله مي‌برم». تانک باز چرخيد و سياوش باز او را پشتش قايم كرد.

رمق سياوش بريده بود.

می‌خواست بگويد «چوپان دارم نمي…» تانک شليك كرد. سياوش پرت شد توي بغلش. مثل پارچه‌ی سبك حریری روي سينه‌‌‌اش افتاد. بعد سريد و شلال روي زمين درازكش شد. حاج آقا نماز میت می خواند و مادر در خواب آرام می گیرد.

پاییز آن سال تمام بارانی است. دلم مرده است و باد هر شب جنازه‌ای به خوابم می‌آورد. جنازه‌ای که دستش از خاک بیرون مانده است.

 مادرمی‌‌گوید:

« روحی جان این روزهای چرخشی هم تمام می‌شود.»

برای تو تمام شد مادر. همان صبحی که نمازت را خواندند و در پیچ جاده جنوب به خاک سرد رفتی. برای من مادر این روزها هرگز تمامی نخواهد داشت. نه این روزهای چرخشی و نه این شب های  بلند و تکراری.

بوسه بر کهکشان

سال ها پیش زمانی که بچه بودم یعنی از همان اول راهنمایی دیوار اتاقم پر بود از پوسترهای نظام آفرینش. کهکشان ها و سماوات والارض با گستردگی خیره کننده ای تا بی نهایت ادامه داشت. جهان تا چشم کار می کرد پر بود از نقطه های ریز و درشت نورانی با رنگ های متفاوت. با لذت به این تصاویر نگاه می کردم. گاهی با خیالاتم روی این سیارات و سیارک ها راه می رفتم. آنجا قدم می زدم و در هیبت یک مسافرکوچولو برای خودم یک گل سرخ داشتم. این گل گاهی با بهانه هایش زندگی را برایم سخت می کرد. گاهی دلتنگم می کرد. گاهی فکر می کردم بگذارم و بروم. گاهی همه بود من به بودنش بستگی داشت و بی او من نابود می شدم. هر چه بود وجودش همه سینه ام را پر می کرد. با او من نبودم. خود من از میانه غایب شده بود به اختیار خودم. بعدها که جا به جا شدیم و از این شهر به آن شهر رفتیم و خانه هایی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. دیگر هیچ دیواری قد و اندازه پوسترهای بزرگ من نبود. پوسترها کم کم رفتن زیر تخت و رفتن در انباری آپارتمان. گاهی فکر می کردم آن زیرزیرها چه عظمتی نهفته است. چه کهکشان ها و چه جهان هایی زیر تخت من یا در انباری پنهان شده اند. زمان همین طور گذشت و گذشت تا آن پوسترها فراموش شدند. رنگ خاک گرفتند و یک روز همراه چیزهایی دیگر دور انداخته شدند. من عادت کردم به همه چیز. به دنیایی تهی از ستاره ها و کهکشان های ریز و درشت. حالا همه تمرکز و همه نور و گرمی ام را از یک ستاره کوچک با نور کمرنگی که لای انگشتانم ایستاده است می گیرم. دیگر در زندگی ام خبری از ماه  و ستاره ها و کهکشان ها نیست. همین جا هستم و هنوز و تا ابد روبریم و در دستم و لای انگشتم نور کمرنگی از ماه سایه می اندازد.

دیشب با آقای اسمیرنوف بودم. تا دیر وقت بیدار بودیم. شب خوبی نبود. شب بدی هم نبود. اصلاً چه فرقی هست میان شب و روز یا بد و خوب. تو که نباشی همه چیز طوری بی بو بی رنگ و بی مزه است. مثل همین میوه های ژنتیکی است که هیچ طعمی ندارند. طوری نیستند که آدم هوس کند تا همین ایستگاه کنار خانه ام باهاشان هم قدم شود. برود از دکه کنار ایستگاه مترویی که 3 سال پیش قرار بود ساخته شود دو بسته سیگار بگیرد و کمی تیتر روزنامه ها را بخواند. آقای اسمیرنوف با من هم عقیده است. تا جایی که حتی یک کلمه نمی گوید. خیلی دلم می خواهد حرفی از حنجره اش بکشم. گفتم آقای اسمبرنوف خوش به حال این آبدارچی ما. هر وقت حرف آبدارچی می شود آقای اسمیرنوف کمی می خندد. گفتم نه جدی می گویم. انگار حنجره مرا دزیده است. مدام حرف می زند. میان چایی هایی که می آورد، حتی تو راه پله و پاگرد می ایستد و بی توجه به چایی های که از سرما پژمرده می شوند باز هم حرف می زند.

قبول کن حتی نمی شود بی تو تا درکه رفت چه برسد این که 1313 کیلومتر سفر کرد. نمی دانم چرا دلم نمی خواهد بلیط فرست کلاس بگیرم. شیک بپوشم و بروم مهرآباد و 1 ساعت و نیم بعد آن جا باشم و طوری بنشینم که خط اتوی شلوارم کج نشود؟ و چرا دلم می خواهد بنشینم پشت فرمان و همه این مسیر طولانی را یک کله برانم و بیایم آن جا؟ می ترسم. 9 ماه و11 روز است می ترسم بیایم آن جا و تو نشناسی و با دست های بزرگت بگویی که نمی شناسی ام. آن وقت اصلاً هیچ اهمیتی نمی دهم با چشم هایت صد بار بگویی دوستت دارم.

صبح که شد، بیدار بودم. بلند شدم و دوش گرفتم. موهایم را شانه کردم. کفش هایم را واکس زدم و لباس پوشیدم. آقای اسمیرنوف همان جایی بود که سر شب نشسته بود. هنوز کمی بیداری داشت. نشستم روبرویش. لب هایش را بوسیدم. از گرمایی که شب توی اتاق مانده بود، تب کرده بود. گفتم آقای اسمیرنوف نمی روم سر کار. گفت حالا که بیدار شده ای و لباس پوشیده ای نمی روی؟ گفتم نمی روم. همان طور با کفش و لباس دراز شدم توی تخت و نگاه کردم به آبی اتاقم تا شاید بیایی و من کمی بخوابم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.