در یک جامعه سودازده، استبداد زده هیچ چیز حداکثری نیست. نه خبر مرگ یک هنرمند که از پیری و گرسنگی مرده باشد و نه خبر پیروزی یک تیم فوتبال وطنی در یک مسابقه با ته مانده اختلافات نژادی و قومی. هیچ کس عمیقاً نمی خندد و عمیقاً گریه نمی کند.
به عوارضی می رسی. خون تمام عوارضی را برداشته و جنازه ها به ردیف و منظم کنار اتوبان چیده شده اند. تریلری از پشت با اتوبوس تصادف کرده. خیلی ها مرده اند. باز هم نگاهت به جنازه ها می افتد. از نظم و چیدمان مرده ها کنار اتوبان خوشت می آید و ناراحتی برای این همه مرده.
می شنوی ِاولین باغچه بان مرده است. می گوی عجب. وقتی می فهمی که کی بوده و از کجا آمده و چه کرده محزون تر می شوی. بعد از خودت می پرسی چند نفر اِولین باغچه بان را می شناسند و با صدایش خاطره دارند؟ زندگی شخصی آدم ها و موفقیت ها و شکست هایشان آن قدر خصوصی و پنهان است که کسی نمی بیند و گفتنش هم نوعی اظهار شرمساری است. همه چیز کسالت بار است. بگویی حقوقم اضافه شده یا این که دیشب تولدم بود و خیلی خوش گذشت؟ این حرف ها کمال بی ذوقی است. شنونده فقط به زور کمی گوشت های دور لبش را کش می دهد و زورکی نیش باز می کند. همه چیز به طور فجیعی در لایه های پنهان جریان دارد. چیزی می تواند مایه شادی و پایکوبی باشد که به همه ارتباط دارد. تعلق همگانی مهم است. طوری که به صورت هم نگاه کنید و بی گفت و بی شنید از برق نگاه ها از روی لبخندها بگویی و بشنوی دیدی! بگویی معرکه بود و مخاطب هم تایید کند که خیلی عالی بود. کلی ذوق کردم. اتفاقی ارزشمند یا تاسف بار است که به همه تعلق داشته باشد. همه را برنجاند یا بخنداند. حالا البته مدت هاست که از این خبرها نیست. مردم فقط نگاه می کنند و گوش می دهند. هیچ فیلم و آهنگ و رمانی همگانی نیست. تصاویر و صداها از جلوی چشم همگان رد می شود. می پرسی این؟ پلک نمی زنند. تصویر را رد می کنی. این؟ این یکی؟ آن جا را هم ببین و… باز هم پلک نمی زنند. انگار به جای دوری خیره هستند. اگر تمام صداها و تصویرهای دنیا را برایشان نمایش بدهی عکس العملی در چشم و صورت همگانی نخواهید دید. فرض کنید تمام جوایز علمی و ادبی امسال نوبل به ایرانی ها تعلق می گرفت، فکر می کنید مردم یعنی همان همگان چقدر ذوق می کردند؟ من فکر می کنم باز هیچ امر همگانی اتفاق نمی افتاد. شاید مردم یک منطقه یا یک گروه خاصی خوشحال می شدند و البته نه عمیق.
این روزها هر اتفاقی دوسویه متفاوت دارد. گروهی خوشحال می شوند و گروهی ناراحت. نه این که یک بازی جوان مردانه بوده یک دسته باخته اند و یک دسته برد کرده اند. مسئله این است که همه باخته اند. بازنده ها به طرز غیر قابل گذشتی برد طرف مقابل را مسخره، بی ارزش و متقلبانه می دانند. باید به مدیریت این جریان دوسویه جایزه داد. باید جایزه داد و پرسید چطور و با چه امکاناتی و چه توانایی هایی همگان را به اینجا رسانده ای؟ باید گفت دستمریزاد کاری که تو کردی، هیچ کس در طول تاریخ نکرده. هیچ کس این همه یاس بی اعتمادی و خانه خرابی درست نکرده. این همه جهالت از اگزوز ماشین هیچ کس در فضا و در ریه و مغز مردم وارد نشده.
همه چیز در لایه های پنهانی می گذرد. امر همگانی فقط یک سویه دارد. شادی یا سوگ عمومی است. ممکن است عده خیلی کمی طور دیگری فکر کنند ولی خللی در امر همگانی روی نمی دهد. روزی می رسد که همه می خندند. همه از خانه فرار می کنند. همه بیرون می آیند. خیابان ها جای خوبی می شود. همه قیافه ها برایت آشنا می شوند. دوست داری برای همه بغل باز کنی. دوست داری همه چیزت را نثار کنی. دست تو جیب می کنی و تمام داراییت را می ریزی کف خیابان. می شوی پلیس و به رفت و آمد ماشین ها نظم می دهی. می شوی امدادگر. اولین نفری هستی که به مصدومین می رسی. خون می دهی. برای گلوله ای که به سمت خیابان روبرو می رود سینه سپر می کنی. انگار هیکلت روی هزار پا می دود و انگار بزرگترین چشم های دنیا را داری و خنده هایت و صدایت بزرگترین است. وقتی می بخشی و گذشت می کنی انگار مجوز بخشش تمام جنایت کار ها را به تو داده اند. وقتی شلاق می زنی فکر می کنی بر تن همه ستم های تاریخ و بر گرده همه دیکتاتورها شلاق می کشی.
علت غافلگیری مستبدین و یا نظام های اجتماعی در مقابل شورش اجتماعی و نافرمانی عمومی و یا پایکوبی عمومی همین است. آن ها نمی توانند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. با تعجب می گویند چرا این طور شد؟ ما که همه جا را آباد کردیم. این همه کارخانه درست کردیم. این همه پول نقد جرینگی به حساب شان ریختیم. این مردم که خیلی سر به زیر بودند و هر چه ما تو سرشان زدیم، جیب هایشان را خالی کردیم و دختران شان غارت کردیم و پسران شان را کشتیم، دم نزدند. مردم چرا نمی نمی فهمند. چرا دارند همه چیز را خراب می کنند. مستبدین غافل هستند چون اجازه نداده اند خنده یک امر همگانی باشد. اجازه نداده اند که همگان آزادانه برای مصیبت هایشان گریه کنند. ما مدت هاست که سوگ همگانی نداریم. اشک های زیادی در چشم ها خشکیده است. کینه های زیادی در دل ها مانده است. مثل صداهایی که در گلو خفه شده و دهان های خون آلودی که شسته نشده است. و جنازه هایی که روی آسفالت کنار جاده ها و توی بیابان یا زیر خاک منتظرند. مرده هایی که هنوز نمرده اند. نخوابیده اند و هنوز در گور چشم هایشان باز است.
دیر یا زود امر همگانی اتفاق می افتد. آن روز همه غافلگیر می شویم و از این اتفاق و این غافلگیری همه ذوق می کنیم. یادمان باشد آن روز بخشنده باشیم تا از کثرت مردم خندان کم نکنیم و خنده و پیروزی به مصادره اقلیت در نیاید.
