Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اندوه غول ها

هنوز فکر می کنم آن دو درخت کُنار که این همه سال یک لنگه پا ایستاده بودند و جاده و ماشین ها را نگاه می کردند آن روز سر جای همیشگی شان نبودند. روزی دو بار از ِکنار این درخت ها گذشته بودم. صبح ساعت 7 می رسیدم به این دو درخت و هر شب هم وقت برگشت ساعت 8 از کنارشان رد می شدم. همیشه هم آن جا بودند. زمستان و تابستان هم از جایشان تکان نمی خوردند. چشم بسته می دانستم کجا هستند. اما آن روز مه گرفته چیزی تغییر کرده بود. درخت ها جای همیشگی شان نبودند.

مه عجیبی سطح جاده را پوشانده بود. بیشتر از دو متر دید نداشتم. تمام مسیر چراغ ها را روشن گذاشتم. می ترسیدم ماشینی کنار جاده پارک کرده باشد یا یکی از این تریلی های ترانزیت خورده باشد به گارد ریل وسط اتوبان. وقتی نمی دانم چند متر جلوتر چه خبر است و چه اتفاقی افتاده است از وسط اتوبان می رانم. کیلومتر ماشین روی 120 بود. همیشه اصرار داشتم ساعت 7 برسم به درخت های کُنار و یک ربع بعد هم ورودی شرکت باشم.

مه آن قدر سنگین بود که هیچ ماشینی جرات نکرده بود بیرون بیاید. من هم اگر می توانستم بیرون نمی آمدم و اگر هم می آمدم برای این بود که بپیچم به یکی از همین فرعی ها. می رفتم جایی که تا حالا نرفته بودم. در این سال ها این جاده های فرعی بدجوری وسوسه ام کرده اند. دلم می خواهد یک روز بپیچم داخل یکی از آن ها و بروم تا آخر جاده بروم تا آخر خط. جایی که به یک آبادی یا دهی می رسد یا گیر می کند بیخ کوه و کمر. همین الان دلم می خواهد بزنم کنار و پارک کنم. ترمز دستی را بکشم و صدای ضبط را زیاد کنم طوری که نتوانم صدای خودم و صدای خواننده را از هم تشخیص بدهم.

بچه که بودم از مه خوشم می آمد. فضای وهم آلودی دارد. طوری حس می کنم هر تپه هر درخت توی مه اندازه یک کوه شده و سر به آسمان کشیده است. همه چیز عجیب و غریب می شود. حس می کنم داخل این شیارها پشت این تپه ها و درخت ها چیزهای عجیبی و غریبی هست که فقط در هوای مه آلود پیداشان می شود. همه چیز برای ساعت ها از حرکت می ایستد و من و این چیزهای عجیب و غریب نگاه می کنیم به همدیگر. این وقت ها دست شویی ام می گیرد. دوست دارم بنشینم و خودم را راحت کنم. حالا فرق می کند. همان حس و همان دلتنگی ها را هنوز هم دارم. اما فرصت نگاه کردن به مه را ندارم. باید بی توجه به سکوت جاده و همه خطراتی که هست از میان این شب سفید رنگ بگذرم تا سر وقت برسم.

برف پاکن را یک دور حرکت می دهم و سیگاری روشن می کنم. شیشه ماشین را پایین می کشم. دلتنگی مثل این مه که از شیشه وارد می شود می ریزد توی دلم. خیلی وقت ها از خودم می پرسم معیار دلتنگی آدم ها چیست؟ این که روزی یکی را دوست داشته ایم و حالا از ندیدن و نبودنش دلتنگ هستیم! یا عادت ها ما را دلتنگ می کنند؟ مثل وقتی سیگار را ترک می کنم و به عادت هر روز با روزنامه فروش پول یک پاکت سیگار و یک روزنامه را حساب می کنم! کم پیش می آید دلتنگ کسی نباشم. همین دیروز بود که بعد از یک سال زنگ زد. 3650 بار برایش پیغام گذاشته بودم. روزی 10 بار. هر روز چیزی گفته بودم. این که امروز صبح رفتم فرودگاه و همان ترانه های قدیمی را برایت خواندم. ساعت 5 صبح بود. آژانس گرفته بودم برسانمت فرودگاه. راننده همان ترانه قدیمی را که تو دوست داشتی گذاشته بود. می خواند، یک شب از بس سخن عشق تو گفت/ بیرون آوردمش از سینه گذاشتم زیر پام/ زیر پام زمزمه نام تو می کرد و می گفت/ تو رو می خوام تو رو می خوام. سرت را گذاستی کنار گوشم و گفتی بخوان. گفتم زشت است. اصرار کردی و من آرام آرام خواندم. راننده نوار را خاموش کرد و من تا فرودگاه همه ترانه هایی را که تو دوست داشتی خواندم. آن ظهر تابستان که تمام رستوران ها بسته بود یادت هست؟ همه جاجرود را گز کردیم. ماه رمضان بود و به هر کی گفتیم ناهار، چپ چپ نگاه مان کرد. یا وقتی از پل تجریش تا راه آهن را پیاده گز کردیم. همان روزی که به تو قول داده بودم دیگر سیگار نکشم. از پارک وی که رد شدیم من سیگارم را روشن کردم پک آخر فهمیدی دارم سیگار می کشم. آن روز چقدر به سادگی خودت لعنت فرستادی. اولین بار که دیدمت آذر ماه بود و سرمای کشنده درکه. گفتم هر وقت سردت شد بگو تا پالتو را بدهم. تو گفتی سردت نیست و من با اصرار پالتو را روی شانه های لاغرت انداختم. چند دقیقه بعد بی تعارف پالتو را از شانه هایت برداشتم، تنم می لرزید. تمام دکمه هایش را از بالا تا پایین انداختم. ایستاده بودی و فقط می خندیدی. عصبانی شدم. گفتم عجله کن زودتر به یک قهوه خانه  برسیم. 3650 بار پیغام گذاشته بودم تا تکرار کنم من هنوز هستم و بپرسم تو هنوز هم هستی؟ دیشب هم زنگ زدم. تلفن مثل همیشه روی پیغام گیر بود. گفتم چرا دلتنگت هستم؟ گفتم شاید به تو عادت کرده ام. گفتم ‫ سراغی از من نمی گیری. بعد از یک سال تلفن جواب داد. خودت بودی. گفتی چرا این طور حرف می زنی. گفتم چطور حرف می زنم؟ گفتی داشتم به تو فکر می کردم. گفتم عجب! گفتی همیشه با تو حرف می زنم. با صدایی که توی سرم هست. گفتم پس حالا از من فقط صدایی مانده است. گفتم گور پدر تصویرم. گور پدر همه روزهایی که با هم بودیم. سکوت کردی. فهمیدم داری سیگار می کشی. گفتی همیشه باهات حرف می زنم. دعوا می کنم. آشتی می کنم و دوباره باهات دعوا می کنم. گریه می کنم برات. عصبانی می شوم و بعد آرام می شوم. و دوباره باهات حرف می زنم، چای می خورم. یکی هم برای تو می ریزم. اگر عصبانی نشوم برایت غذا هم می کشم. می پرسم ماست بیاورم یا سبزی. می دانم تو می گویی هر دو تا را بیاور. گفتی من هر شب خیلی کارها می کنم با صدای تو. با صدای تو که در سرم هست. خندیدم، گفتم بی زحمت چراغ ها را خاموش کن. گفتی چراغ ها همیشه خاموشند. همه این ها توی تاریکی است وگرنه ممکن است کسی خیال ما را ببیند.

بوق ماشین سنگینی باعث شد به عقب نگاه کنم. تریلی با سرعت می آمد و چراغ می زد. از این هایی بود که ترانزیت می رفتند و آرم کشور همسایه را داشتند. این روزها جاده پر شده است از این ماشین ها که مدام در اتوبان در حال تردد هستند. پرچم کشورشان را روی ماشین ها زده اند. گفتم ‫برای همین است که من این روزها از دستت عصبانی ام. پرسیدی چرا عصبانی هستی؟ گفتم ‫مثل یک حیوان هر روز می آیم سراغت. گفتم ‫درست مثل یک حیوان می فهمی؟ گفتی این حرف را نزن، ناراحت می شوم. گفتم مثل یک حیوان چیزی نمی فهمم از نبودنت و ‫از رفتنت. این وقت ها حس حیوان بودن دارم. برای همین یک نقشه هایی کشیده ام برای خودم. گفتم می فهمی؟ گفتی نه. گفتی نمی فهمم. گفتم مثل من که تو را نمی فهمم. گفت یک روز خسته می شوی از این که من را نمی فهمی. گفتم به تو عادت نکرده ام که خسته بشوم. گفتم زندگی جدیدی را شروع می کنم.

دیگر نمی توانستم رشته چراغ های قرمز تریلی ای که از من سبقت گرفته بود ببینم. جاده دوباره خلوت شد. مه هم غلیظ تر و شدیدتر. گفتم در اصول زنبورداری زنبورستان را باید جایی درست کرد که مه شدید نباشد. چون زنبورها راه کندو را گم می کنند. گم می شوند یا از گرسنگی می میرند. گفتم می خواهم بروم تو کار زنبورداری؟ تصور می کردم یک زنبورستان بزرگ دارم. با صدها کندو و یک چادر هم زده ام. بعد فکر کردم ممکن است توی چادر راحت نخوابم. تصور کردم یک کاراوان دارم به رنگ سفید. غروب ها یک صندلی تاشو می گذارم و همین طور که به غروب خورشید نگاه می کنم، گله های هزارتایی زنبورهایی که به من تعلق دارند را تماشا می کنم. پر و پایشان پر از عسل و شهد گل هایی است که برای من جمع می کنند و می برند داخل کندو. تصور می کردم برای پیدا کردن مزارع گل چند وقتی می روم پای سبلان. چند روزی هم می روم کناره های زاگرس و همین طور تا جنوب و همین طور همه چیز تمام می شود. ناهار عسل می خورم با بوی آویشن و شب عسل می خوردم با بوی شبدر. دور و برم پر می شود از خریداران محترمی که کوها و دره ها را برای پیدا کردن عسل طبیعی زیر پا گذاشته اند. زن های زیبایی که دنبال ماسک عسل می گردند. امکان ندارد از روی صندلی تاشو بلند بشوم. می گویم لطف کنید از داخل کاراوان یک صندلی بردارید. شب ها زیر نور کمرنگ چراغ حافظ می خوانم یا این که خاطراتم را می نویسم. این ها را همه گفتم. گفت پس من مزاحمت نمی شوم. گفتم نه تو خوابیدی تو کاراوان. من هم سعی می کنم برایت ژله رویال درست کنم. گفتم نمی بینی این زن های زیبا چقدر التماس می کنند برای یک گرم ژله رویال! گفت حالا خوب است که خودم هستم وگرنه معلوم نبود که معامله با چند گرم ژله رویال تمام می شد. هر دو خندیدیم. گفتی تو که زنبورداری بلد نیستی. گفتم حس یک زنبور را پیدا می کنم. گوشم به باد است. نگاهم به رقص زنبورهاست. این که نیم دایره برقصند رو به عمود یا تمام دایره طوری که 360 درجه کامل به تن و بدنشان تاب بدهند. گفتی درست مثل خودم. مگر کم برایت رقصیده ام. گفتم ولی زنبورها بی خبر نمی روند. وقتی بروند هم می میرند. اما تو بی خبر می روی و من هم می دانم که نمرده ای. اگر نمی دانستم این همه پیغام برایت نمی گذاشتم. گفتی ناراحتی که نمی میرم. گفتم زنبورها برای یک کیلو عسل 7 بار دور زمین می چرخند و 8 هزار گل را سر می زنند، ملکه از جایش تکان نمی خورد. گفتی چقدر شبیه زنبورها بودی و من نمی دانستم. کنایه حرف هایش را می فهمیدم. گفتم تو هم فقط با صدای توی سرت حرف بزن. پک عمیقی به سیگارش زد. گفتم فقط بگو چرا! گفتم البته با اندوه می پرسم چرا.

مه جاده خیلی بیشتر شد. دیگر نمی توانستم یک قدمی خودم را ببینم. سعی کردم کناره جاده را پیدا کنم. جایی که راحت پارک کنم. طوری که یکی از این تریلی های ترانزیت با پرچم کشور همسایه ناغافل نیاید رویم. و تصویر زنبورهایم را خراب نکند. گفتم واقعاً اندوه دارم. انگار این کلمه اندوه را اولین بار بود می شنیدم یا اولین بار بود که از دهان خودم بیرون می آمد. بعد هر چه فکر کردم یادم نیامد تا حالا از کسی این کلمه را شنیده باشم. هر چه بود فقط خوانده بودم. مثل شرق اندوه یا اندوهگین و ترکیب هایی که از آن درست شده بود. ولی این کلمه فقط وقتی تنها باشد معنا دارد. وقتی تنها باشد عمیق و دردناک می شود و تا مغز استخوان نفوذ می کند. آدم دوست دارد هزار بار از رویش بنویسد. نه اشتباه می کنم. این کلمه نوشتنی نیست. فقط باید شنید. باید یک نفر بگوید اندوه دارم. و طوری بگوید که تمام صورتش درد بگیرد و رنگش بپرد. حرف هایم را که شنید اسمم را گفت. گفتم جانم. و اضافه کردم ‫البته با اندوه می گویم جانم. سیگار دیگری روشن کرد. گفتم اصلاً لجت بگیرد که هر چه دوست دارم می گویم. هر کاری دوست دارم می کنم. به هر کسی که دوست دارم ژله رویال می دهم. گفتی من لجم نمی گیرد. گوشه دامنم را بالا می زنم و آرام رد می شوم. گفتم از من؟ گفتم من طاهر و مطهرم. غذایم فقط عسل طبیعی است با طعم همه گل ها و درخت هایی که توی سبلان و زاگرس دیده ام.

رسیدم به یک پارکینگ بین راهی. فاصله زیادی از جاده داشت. قبلاً هم این جا پارک کرده بودم. دو تا درخت کُنار هم داشت. درخت ها فاصله زیادی با پارکینگ نداشتند. درست چسبیده بودند همین جا و ریشه هایشان رفته بود زیر آسفالت. تابستان یا بهار می توانستی ماشینت را آن جا پارک کنی و زیر سایه درخت ها چای بخوری. راننده های ترانزیت همیشه اینجا پارک می کنند. چال سرویس هم دارد. همیشه دو سه تا راننده ترانزیت اینجا پارک هستند. لابد ماشین هایشان را سرویس می کنند. زیر سایه درخت ها می نشینند و لبی تر می کنند.

ماشین را پارک کردم و شیشه را پایین دادم. هوای سردی داخل شد. از ماشین پیاده شدم. هیچ کس نبود. درخت ها هم نبودند. حتی 100 متر بالاتر یا پایین تر هم نبودند. لبه آسفالت پارکینگ را کورمال کورمال رفتم و برگشتم. فقط برف بود که روی آسفالت را پوشانده بود. گفتی نمی خواهم برایت زنجیر باشم. یا مثل زنبور مدام دنبالت باشم و ردت را بو کنم. گفتم ‫کاش کسی پیدا می شد و کمی از آزادی من را می گرفت. زنجیری به پای من می بست و مثل یک بره دنبال خودش می برد. گفتی من نیستم. گفتم کجا رفت صنم من؟ کجاست بت من؟ گفتی بگرد شاید پیدایش کنی. دلم نمی خواست باز از کلمه اندوه استفاده کنم. نمی خواستم مثل هزار کلمه دیگر که در این سال ها بین مان رد و بدل شده بود، مثل دوستت دارم مثل تو عشق ازلی و ابدی من هستی این یکی را هم حرام کنم. ولی اندوه داشتم. دلم می خواست همه این ها را با اشک ببیند. نگفتم همه این ها را با اندوه ببین. شاید می خواست دلداری ام بدهد. گفتی من می خواهم زنجیری به دلت بزنم نه به دست و پات. گفتم کار ما از دل گذشته.

تکیه دادم به ماشین ولی چشمم دنبال کُنارها بود. راه افتادم. پاهایم رفت توی برف. سردی نمناکی بلافاصله از چکمه هایم گذشت و وارد کف پایم شد. گفتم سردم شده است. حس می کنم دوری خیلی دوری. ‫من تو را از رگ گردن به خودم نزدیک تر می دانستم و تو من را فقط یک صدای خشک و خالی می دانی. صدایی که دزدکی می آید داخل اتاقت. تو چراغ ها را خاموش می کنی کسی نفهمد یا نبیند. صدای نرم برف را زیر پاهایم می شنیدم. طوری دوست داشتم از برف حس نرمی و گرمی را بگیرم. وسوسه می شدم توی مه بیشتر بروم. بروم سمت همان درخت ها. آن دو تا درختی که تابستان و بهار مثل غول های بیابانی بودند.

گفتم در تمام وقت هایی که به خودم تعلق دارد صبح ها یا شب ها از خودم می پرسم کجا رفتی؟ چرا بی خبر؟ چرا این طوری؟ گفتم توجه بفرمایند در وقت هایی که به خودم تعلق دارد این سئوال ها را از خودم می کنم. گفتی همیشه می ترسم حرف بزنم. سکوت کردم. گفتی همیشه ترس از دست دادن دارم. گفتم من هم این طوری بوده ام. گفتم البته قبلاً. هنوز شروع نکرده می ترسیدم. گفتم یادت هست؟ پرسیدی کجایی؟ گفتم پل گیشا کنار دانشگاه. گفتم تمام شد. گفتم می خواهمت برای همیشه برای هنوز. فقط قول بده بی خبر نروی. خبرم کن. از راه آهن  می رویم تا درکه. تو تکیه می دهی به آن حصیرها. دوباره قهوه می خوریم. تو مثل همیشه همه قهوه ات را نخور. می نشینم همان جا تا بروی. گفتی قبول اما من حساب می کنم. گفتم حالا فرق کرده ام. دنبال به دست آوردن نیستم. شاید چون مطمئنم از دست می دهم. شاید هم مطمئنم اگر به دست بیاورم دیگر از دست نمی دهم. حال مخصوص خودم را دارم. مثل وقتی که به یک چشمه می رسم. دلم نمی خواهد آب بخورم. دوست دارم نگاه کنم به زلالی آب که چطور لای سنگ ریزه ها حرکت می کند. و بفهممم چند نفر از این چشمه آب خورده اند.

روی برف ها راه می رفتم. کم کم صدای قرچ قرچ برف ها بیشتر شد. چکمه هایم بیشتر داخل برف می رفت. سرما داشت از ساق پام بالا می آمد. سفیدی برف با مه قاطی شده بود. آسمان به زمین دوخته شده بود. مثل این که فاصله آسمان و زمین را با یک لایه سفید و شفاف چسبانده باشند به هم. هیچ ردی از درخت های کُنار نبود. فردا دوباره هوا صاف می شود. فاصله ما با چیزهایی که دوست داریم مثل این کوه ها یا همین آسمانی که الان به زمین چسبیده کیلومترها می شود. آن قدر دور می شویم که همه چیز از یادمان می رود.

هم چنان در مه راه می رفتم و مه من را در خود فرو می  برد. خیلی از پارکینگ و ماشین دور شده بودم و هیچ خبری از درخت های کُنار نبود. انگار صائقه ای درخت ها را از ریشه کنده بود. ولی دیروز همین جا بودند. درست کنار آسفالت. حتی چند تریلی هم آن جا بود. حتی باد هم می آمد و راننده ها هم پیاده نشده بودند. اگر شب صائقه آمده بود باید ریشه شان هنوز دود می کرد. گفتم کاش ما آدم ها برای روزهایی که همدیگر را نداریم یا از دست می دهیم هم برنامه داشتیم. فراموش نمی کردیم چقدر عاشق بوده ایم. چه روزهای خوبی داشته ایم. چند هزار بار این قلب با شوق شنیدن صدای پای مان تند زده است. این گوش ها چقدر کلمه دوستت دارم را شنیده اند و این لب ها چند بار عمیقاً باز و بسته شده اند. ‫ولی ما هیچ وقت به روزهایی که همدیگر را  نداریم فکر نمی کنیم. ‫‫گاهی همه چیز زیر پای حالا و این فاصله ها و این غربت له می شود. گاهی ما اصلاً همدیگر را به جا نمی آوریم.

‫قلبم درد گرفته بود. سرما به سینه ام رسیده بود. سیگاری روشن کردم. یادم افتاد امروز چقدر اندوه دارم. اندوه مثل رانندگی توی همین هوای مه آلود است. لذتبخش و دردناک. بودنش طوری است و نبودنش هم طوری. صدای ضبط ماشین به سختی به گوش می رسید. حتماً ساعت از 7 هم گذشته است. درخت ها گم شده بودند. باید برمی گشتم سمت ماشین. گفتم حالا چقدر از من دروی؟ گفتی از راه دل یا از راه خاک؟ ادامه داد خیلی از تو دورم. شاید هزارها کیلومتر. گاهی فکر می کنم اگر روزی دوباره ببینمت چه باید بگویم. گفتم بگو. امروز من خیلی رقیق هستم. مثل شیشه هستم. می توانم از هر طرف خودم را ببینم. می توانم دلم را از میان این همه روده و قلب و رگ و چربی و خون نشان خودم بدهم. انگار از یک مکاشفه برگشته ام. حالا خوب فکر می کنم من مه را برای همین دوست دارم. زمان و مکان فرصت مکاشفه را به من هدیه می دهند. فرصتی که فکر کنم. آواز بخوانم و با بچسبم به آسمان. نه آن گنبد مقرنس دور از دسترس بلکه همین زمین که تا آسمان کش آمده و چسبیده به سقف آسمان. حتی از آن هم گذشته و از کهکشان راه شیری هم رد شده است. سکوت کرده بودی. حتماً گریه می کردی. گاهی گریه میان کلمه ها فاصله می اندازد گاهی هم سیگار. گفتم اگر دوباره ببینمت بستگی دارد. گفتی به چه چیزی بستگی دارد؟ گفتم ‫بستگی دارد ‫به این که تو با چه شتابی به سمتم می آیی. ‫قدمت هایت را نگاه می کنم ‫و صورتت را. ‫می خواهم ببینم دست هایت چقدر باز شده اند. گفتم بعد از این ها تصمیم می گیرم. خندیدی و گفتی اگر از پشت بغلت کنم؟ گفتم محال است. من هزار چشم دارم. گفتی هیچ چیز محال نیست. گفتم آره راست می گویی هیچ چیز محال نیست. مثل رفتن تو. زود حرف را عوض کردم. گفتم آنوقت ممکن است بزنم خودم را کور کنم چشمی که در موقع لزوم ‫به کار نیاید ‫به چه درد می خورد. گفتی طوری می آیم که تو نشناسی ام. هیجانش به همین است. گفتم قلبم درد می کند. گفتی وقتی ‫قلب درد کند باید ‫باور کنی ‫یکی را دوست داری.

در همان مسیر مستقیم راه می رفتم. گفتم ادامه می دهم، نهایت به کوه می رسم. چیزی دیده نمی شد. دلم سیگار می خواست. بسته سیگارم مانده بود داخل ماشین و صدای آواز از شیشه پایین کشیده ماشین فاصله ما را کم می کرد. مردی می خواند. صدایش لهجه داشت. طوری ایستادم به گوش دادن. انگار این صدا را هرگز نشنیده بودم. درخت ها را دیدم، تکان می خوردند. همان غول هایی که توی بیابان گیر کرده بودند. شاخه هایشان تکان می خورد. فکر کردم دارند آواز می خوانند. مثل این که ماشین من رفته بود پشت درخت ها و صدای ماشین من از کِنار درخت ها می آمد. گفتی از پشت که بغلت کنم دست هایم را مستقیم روی قلبت می گذارم. می خواهم ببینم چه طوری می زند. دوست دارم ریتمش را بشنوم. گفتم آن وقت خیلی مواظب باش. گفتی وقتی می خواهی به باد بدهی مواظبت نمی خواهد.

در همان مسیر  ادامه دادم. راه افتادم سمت درخت ها. صدا بیشتر می شد. انگار یکی داشت ولوم را بالا می برد. هرچه از ماشین دورتر می شدم به صدا نزدیک تر می شدم. و صدا عجیب و غریب تر می شد. این ترانه ها را اولین بار بود که می شنیدم. داشتم به چیزی که گفته بود فکر می کردم. به باد دادن، این را نمی شود فراموش کرد. گفتم ‫این را فراموش نمی کنم. طوری شده بودم. ‫‫ به باد دادن داشت به بادم می داد. بدجور مسخ این کلمه شده بودم. مثل همان اندوه خودم. افسون شده بودم. گفتی چه عاشقی ها که در دنیا هدر نمی رود. چقدر فکرهای عاشقانه که به هیچ و به بن بست می رسد. گفتی به خودم قول داده بودم اگر یک روز از عمرم مانده باشد آن طور که دوست دارم و تصور می کنم، عاشق بشوم. می شود یک روز عاشق بود طوری که بهانه تمام عمرت باشد. می دانستم چه می گوید. همین جا بود که باد با شدت می آمد و من و او را از هم جدا می کرد. من همه عمر را خرج یک لحظه می کردم که به عشق برسم. او می خواست یک لحظه به عشق برسد تا با آن لحظه با آن دقیقه، باقی عمرش را گرم کند. من مثل گربه ساعت ها دم لانه موش می ایستادم تا گربه ظهور کند و من در یک لحظه به شکارم برسم. او می خواست یک موش چاق و چله را بگیرد و بخورد و طاقت بیاورد و دم لانه موش کمین بماند. این ها فرق دارد. من بت پرستی بودم که سال ها بت می پرستیدم تا روزی خدا از درون یکی از این بت های سنگی و چوبی و گوشتی بگوید چطوری بنده من! گفتم می دانی چه لذتی دارد بت پرستی؟ گفت لذت بخش است حتماً که این همه آدم در طول تاریخ و همین حالا در شرق دور هر روز بت را عبادت می کنند. گفتی ولی چقدر دردناک است شکستن بتی که سال ها پرستش کرده ای. گفتم بلی از این هم دردناک تر هست. وقتی بفهمی که آن بت را خودت ساخته ای و اصلا ارزش پرستیدن ندارد. گفتی همین من را از تو درو می کند. گفتم این چیزی است که شهامت را از عاشق می گیرد. گفتم نباید اهمیت داد. ریسک عشق در همین است. والا چه کسی از عشق دوری می کرد. کی دوست ندارد برای یکی بمیرد یا یکی برایش تب کند. حالا درخت ها را بهتر می دیدم. غول بیابانی ها واقعاً تکان می خوردند. با هر تکان بخشی از موهای سفیدشان می ریخت پایین. فکر کردم غول بیابانی ها دو تا هستند یک غول زن و یک غول مرد. شاید هم دو تا عاشق بودند که به دست یک جادوگر به غول بیابانی تبدیل شده اند و آن قدر گرسنگی و تشنگی و سرما دیده اند که پیر شده اند. سفیدی موهایشان را به وضوح می دیدم. با هر تکانی که می خوردند موهای سفید بیشتری می ریخت پایین. گفتی ولی من هیچی از تو نساخته ام. گفتم یعنی حتی یک غول بیابانی؟ گفتی تو بیشتر یک صدایی که هر وقت می خواهمت می آیی و باهات حرف می زنم. گفتم من هم از خودم چیزی نساخته ام.

هر چه به درخت ها نزدیک می شدم صدا بیشتر می شد. درخت ها رقص غریبی می کردند. دورتر هم تعدادی زیادی تریلی پارک کرده بود. از داخل تریلی ها صدای خنده می آمد. به درخت ها رسیدم. دو تا درخت چنار بودند. برف سنگینی روی شان نشسته بود و درخت ها کمر خم کرده بودند از سنگینی برف. دو تا مرد هم  ِکنار چنارها بودند. یکی که نشسته بود با صدای سوزناکی می خواند و دست می زد. مردی هم که موهای بلند داشت چشم هایش را بسته بود. می رقصید و به چپ و راست خم می شد. آن که نشسته بود زودتر من را دید. نگاهی کرد. خندید و بطری را به طرفم دراز کرد. تمام تنم یخ بسته بود. طوری که نمی توانستم لبم را برای خنده باز کنم. نمی توانستم بگویم سلام. مرد رقصنده همچنان با چشم های بسته می چرخید. گاهی به یکی از چنارها می خورد. و برف از چنارها می ریخت روی آن که نشسته بود. او هم می خندید. سر تا پایم از برف سفید شده بود. حالا شبیه سه قول بیابانی پیر و سفیدمو شده بودیم.

بوق ماشین سنگینی باعث شد به عقب نگاه کنم. تریلی با سرعت می آمد و چراغ می زد. از این هایی بود که ترانزیت می رفتند و آرم کشور همسایه را داشتند. . تریلی با سرعت از کنارم رد شد. رشته چراغ های قرمز تریلی تا دور دست پیدا بود. مه کم شده بود. جاده همچنان خلوت بود. سر ساعت 7 رسیده بودم به درخت های چنار.

Advertisements

دیر آمدی

دیر آمدی ‌ای نگار سرمست/ زودت ندهیم دامن از دست/ بر آتش عشقت آب تدبیر / چندان که زدیم بازننشست / از روی تو سر نمی‌توان تافت / وز روی تو در نمی‌توان بست / از پیش تو راه رفتنم نیست / چون ماهی اوفتاده در شست / سودای لب شکردهانان/ بس توبه صالحان که بشکست/ ای سرو بلند بوستانی / در پیش درخت قامتت پست / بیچاره کسی که از تو ببرید / آسوده تنی که با تو پیوست/ چشمت به کرشمه خون من ریخت / وز قتل خطا چه غم خورد مست / سعدی ز کمند خوبرویان / تا جان داری نمی‌توان جست/ ور سر ننهی در آستانش/ دیگر چه کنی دری دگر هست

سعدی

به بهانه ی تولدت که دیر آمدی و باور فراقت که زود رفتی 08/بهمن/1357

ظهیر فاریابی

دو پستانش ز چاك پيرهن ديدم بدل گفتم
تماشا كن كه سرو ناز بار آورده ليمويي

نبض کوچه

رویا‌هایت قندیل بسته‌اند
روحت آدم برفی شده
در زمستانی دور

برف
راه گم کرده در بهار
نشانی فصلش را از رویاهای تو می‌جوید

بهار
لاغر و نحیف
ایستاده پشت چراغ قرمز
رد نمی‌شود.

(«مریم اسحاقی»، نبض کوچه را بگیرصفحه‌ی۴۵)

به حمید رضا زنگ زدم. شنیده بودم جنوب بارانی است. تن خاک خیس خورده از باران و تمام مزارع مه آلودند. دلتنگ بودم بی‌هیچ گفتی و حمید رضا می‌داند که دلتنگی‌ام مثل عطشی از جنوب همیشه همراهم خواهد بود. سکوت کردم و حمید رضا از نبض کوچه برایم خواند و این قسمت به دلم نشست.

برای سرکار خانم مریم اسحاقی آرزوی موفقیت دارم.

خاطره


1-     آن سال ها که موریس مترلینگ با معماها و دنیای جزیی نگرش هسته فکر ما را می شکافت، سئوال های زیادی داشتیم. وقتی شمع را خاموش می کنیم نور شمع کجا می رود یکی از معماهای زندگی بود. حالا می پرسی خاطره ها تا کجا می روند؟ کاش می دانستیم خاطره ها تا کجا با ما هستند؟ چطور وارد می شوند. وقتی می آیند، کجا می روند، می روند توی دل یا توی مغز؟ چطور مثل یک ویروس شروع می کنند به تخریب ذهن و روان. مثل یک سرطان می افتند به جان قلب. بعد از مدتی می شوی یک توده ی بی حجم از فکرها و احساسات. دیگر مزه ها را تشخیص نمی دهی. بوها را حس نمی کنی و درست نمی بینی. خاطره ها از ذهن و روانت بالا می روند. مثل مورچه ها. لشگر لشگر از جایی راه می افتند. مثلا از انگشت شست پا و همین طور قطار می شوند، از قوزک پا بالا می آیند، می روند به سمت کشاله ی ران و کمر و پخش می شوند توی تمام تن. یک دسته هم می رود سمت چشم ها و داخل دهان و بینی و موها می شوند. چند تایی هم می روند بقیه مورچه ها را خبر می کند. همین طور زیاد می شوند. اگر بتوانی از خودت بیرون بیایی و از دور نگاه کنی به کسی که دیگر تو نیستی حجم نامحدودی از مورچه را می بینی که راه می روند روی کپه ای که روزی تو بوده ای. نمی توانند تو را درسته به داخل لانه بکشند. زور می زنند تا تکه هایت را جدا کنند. شاید از گوش شروع کنند یا شاید هم از چشم ها
2-     خاطره ها گاهی مثل یک خار تا عمق قلب را زخم می کنند. همه عمر می نشینیم تا طوری این خارها را از تن و دل مان خارج کنیم. بعد می بینیم پیر شده ایم و هنوز با موهای سفید با کمر خمیده و چشم های بی سو دنبال بیرون کشیدن این خارها هستیم. ما فقط می توانیم نگاه کنیم به قالی کف اتاق و موهایی که سطح قرمز قالی را سفید کرده اند. ممکن است وقتی که می میریم هم بپرسیم این خاطره ها تا کی با ما خواهند بود؟ این آتشی که هزاران سال بردمیده می تواند آن ها را از بین ببرد یا این مناظر و هوای پاک با درختان تاک و میوه های تازه می توانند این خارها را نرم کنند، ملایم بشوند طوری که از یکی که همیشه دست به کمر روبرو یا بالای سرت ایستاده نخواهی که لطفاً آن خار و لطفاً اینجا و آن جا هم یکی هست و خیلی ارام و خیلی راحت دست می کشی روی تنت و خارهای زردی که ریشه در چرکابه ها دارند، خم می شوند و می افتند. درست مثل همین برگ هایی که افتاده اند پای دیوار.
3-     خاطره ها افلیج، مفلوک و پیر می کنند.

و چنین می گوید حسین نوروزی

 

آنچه که اخیراً به عنوان مافیای ادبی مطرح شده بحث پیچیده ای نیست. اصولا لفظ مافیای ادبی کمی غیر منطقی و از نظر حقوقی هم کمی نادرست است. پیدایش مافیا نیازمند جابجایی پول در حجم بزرگ است. یعنی ریشه مافیا جایی رشد می کند که امکان شکل گیری حجم بزرگی از پول وجود داشته باشد. همچنین خلاء قانونی وجود داشته باشد و یا این که قانون دارای نقص باشد. این درست است که ادبیات ایران و در نهایت صنعت نشر فاقد جنبه های صنعتی است و از بی قانونی و سلیقه گرایی در رنج است ولی عدم وجود حجم بالایی از گردش مالی در این صنعت رغبت مافیا را برای ورود به این صحرای بی آب و علف خالی از لطف کرده است.

واقعیت پول چیزی است که مافیا بهتر از نویسندگان که منتسب به قوم کور و کچل هستند و حتی بهتر از هر کاسب با شرفی می فهمد. اصولا سرمایه سالار بوی پول را بهتر از هر کسی تشخیص می دهد. آن ها دنبال فرصت های جدید هستند و قطعاً اطمینان دارند که اینجا هیچ خبری نیست. زمین سوخته است. باتلاقی است که نمی خواهند به آن داخل شوند. مسئله مافیا بازی یا شهرستان نشینی نویسنده نیست. حتی مسئله سلیقه گرایی خودی های اهل ادبیات هم نیست. اگر چیزی هم به اسم سلیقه باشد آن هم تحمیلی است. طوری کانالیزه کردن جریان ادبی در شکل دلخواه است. همان قضیه گل و گشاد مهندسی کردن است. این زد و خورد و بگیر و ببند ممکن است باعث ایجاد قوانین نانوشته ای برای ناشر و ویراستار شده باشد ولی این خلاف عادت هنر است.

ادبیات ما مافنگی تر از آن است که توجه سرمایه سالارها و خلاف کارهای مافیایی را جلب کند. ما الان چیزی به اسم ادبیات داستانی نداریم. چند نفری دارند سر خودشان را گرم می کنند. در این معرکه تعدادی نقش نویسنده را بازی می کنند، تعدادی منتقد و ناشر. خوب پس ریشه این همه جار و جنجال کجاست؟ ریشه این اتفاقات هم در این است که معرکه داران می خواهند بازی بی نقصی داشته باشند. هم خودشان و هم تماشاگران از این بازی لذت ببرند و پدر سالاری که آن بالا نشسته مطمئن باشد که سر بچه ها گرم است به بازی شان. چه کسی از این بازی متضرر می شود؟ بزرگترین بازنده این بازی مردم هستند. مردم یعنی موجودیت جامعه مدنی و توسعه آن. اگر بتوان مطبوعات را نادیده گرفت پس می توان ادبیات داستانی را هم نادیده گرفت. همه می دانند با این همه اتفاق (که اتفاق منبع مطبوعات است) به هیچ وجه نتوانسته اند این رکن رکین دموکراسی چه واقعی و چه فرمایشی را نادیده بگیرند. مطبوعات لازم است مخصوصاً از نوع دوست. حالا اگر بتوانند مطبوعات مستقل را حذف کنند به راحتی می توانند نوع نازلی از آن را به عنوان روزنامه نگار متعهد یا در اصل بوقچی خودی به جایش بگذارند. خوب با ادبیات چه کنند؟ می توانند ادبیات نازلی خلق کنند که دربست در اختیارشان باشند؟ تملق شان را بگوید و بزرگ شان بدارد؟ نخیر. نمی شود. نمی توانند. چون ادبیات دیگر چهار خبر دروغ نیست. نعل وارونه زدن ندارد. ادبیات ملغمه پیچیده ای از راست و دروغ است. آن ها که نمی توانند راست بگویند و دروغ شان هم برای هیچ آدم گنگی جذابیت ندارد از خلق هر شکلی از ادبیات عاجزند. بهتر است بروند دنبال همان خاطره نویسی ها. دنبال همان مردان سفید پوشی که سوار اسب بودند و در جنگ 33 روزه اسراییل را عاجز کردند و از قضا هیچ تیری هم به بدن شان کارساز نبود. ادبیات منطق خودش را دارد. این جا تنها جایی است که نمی شود در آن بی قواره از آن کارها کرد. دروغ هم قائده خودش را دارد. اینجا می خواهی سر کسی را به دیوار بکوبی راه دارد. خواننده باور نمی کند که دیوار با سر به پس کله کسی بکوبد. ممکن است بعضی روز روشن بی دلیل و منطق صد نفر را پای دیوار بگذارند ولی خواننده حتی نیشگون بی دلیل و منطق را در قصه باور نمی کند. حتی این را حمل بر هیچ شکلی از اشکال بی نهایت جنون این روزها نمی کند. فقط می گوید گور پدر نویسنده با این قصه مزخرفش. هر محصولی که از دنیای ادبیات داستانی خارج شود، قطع به یقین هیچ شباهتی با درخواست سفارش دهندگان ندارد. ادبیات خودش موجود غریبی است حالا نوع سفارشی نویسی اش چه از آب در می آید فقط خدا می داند! هم ما که این طرف میزیم این را می دانیم و هم آن هایی که آن طرف هستند، می فهمند. می دانند با بد چیزی طرف هستند. شکل خودش را دارد و راه خودش را می رود. مثل آب است. قابله بی تجربه همیشه نوزاد مرده به دنیا نمی آورد، گاهی هم شل و کور می کند یا مادر را به کشت می دهد. اگر نمی توان جلوی نوشتن را گرفت می توان ناقصش کرد. ضعیف و لاغر و زردنبوش می کنند. به خواری و خفتش می کشند. سر آخر این قدر به ابتذالش می کشند که بازی گرهای واقعی بازی را ترک می کنند. می روند گوشه ای تا در تنهایی بمیرند یا در الکل خوب خیس بخورند. طوری که خودشان وا بروند. طوری که وصیت می کنند که اصلا جنازه شان را پرت کنند گوشه ای. بی نشان. بی نبشته، بی کس. برای همین است که می شنویم دوربین سر دست کیمیایی خشک می شود. کیمیایی نمی تواند حتی یک فرم درست و درمان از ادبیات ایران بردارد.

ادبیات داستانی امروز ایران همان چیزی است که از ما بهتران می خواهند و درست همان چیزی است که ما نمی خواهیم. یعنی سلیقه ما باید این ادبیات را تف کند. پس بدهد به زباله دان هایی که شهرداری برای همین کار تو ادارات دولتی و یا آپارتمان های 100 واحدی گذاشته است. طوری که مردم وقتی سبد خریدشان را نگاه می کنند همان در آپارتمان این ها را از باقی اجناس طیب و طاهر جدا کنند و بیندازند داخل سطل های زباله مخصوص اقلام خشک و کاغذ. همین. این بگیر و ببندها برای این است که خودشان نترسند. بانگ برداشتن که این است و آن نیست و چنین است و چنان نیست، این هیاهو همه اش بازی است. بازی از سر ترس. طوری که هم خودشان باور کنند و هم شنونده. البته شنونده هم عاقل است. پولش را حرام نمی کند. حرام هم اگر کرد، حرام خواری نمی کند. حرام خواری هم که بشود معده بالا می آورد. برای همین است با همه دقتی که اولیای امور می کنند هر روزه شاهد زردابه های عفنی هستیم که از زیر این سطل های بزرگ زباله جاری می شود. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. ادبیات مخنس امروز فقط به درد پادگان ها می خورد البته بدون یک قالب صابون و فقط وقتی هر طرف قلت می زنی بوی پتوی سربازی تا مغزت رسوخ می کند و چاره ای نداری که فقط ورق بزنی. حتی نمی تواند جای روزنامه حوادث را وقتی روی صندلی های خشک ترمینال نشسته ای و خیلی هم بی حوصله ای را بگیرد. طوری نیست که یک مسافر بخت برگشته شهرستانی ساعت تعلل خودش را تا سوار شدن با آن مشغول کند. سیلی نمی شود که صورت را سرخ کند و بیدار کند. سهل است که خیالی را هم نمی جنباند. باید روی هر اثر مکتوب امروزی نوشت «حاوی 2000 جلد مکتوب بی خطر». برای هیچ کس خطر ندارد. نه برای منتقد نه برای ناشر و نویسنده. این نتیجه عجز خلق ادبیات دلخواه است. یعنی این که دیگی که برای من نجوشد بگذار سر سگ توش بجوشد. این اتفاقات محصول نوع و جنس این کار است. بی خود شلوغ نکنیم. ببینیم که اصلا میدانی هست و مردی وسط میدان ایستاده است؟! هیچ خبری نیست. بهتر است فکر چاره ای اساسی بود. مسائل مطرح شده این روزها فقط رد گم کردن است. چند نفر هم بی خود و بی دلیل دنبال تحلیل هستند. دیگر زمان بررسی های جامعه شناختی گذشته است. ما نیازمند کمی حواس جمع هستیم. نیازمند منتقد دانایی که سره را از این همه ناسره بیرون بکشد. خطوط هنر و قواعد هنری و غیر هنری را از بین اوراق سیاه شده نشان بدهد. این کار نفعش برای همه است. برای همه بازیگران واقعی. چه نویسنده ای که در فلان شهرستان است و چه نویسنده پایتخت نشین و ناشر محترم. دوستی و رفاقت یک قدم از ده قدم است. اگر قواعد بازی رعایت شود هیچ کس جرات نازل نویسی و نازل فروشی نخواهد داشت. هیچ کس حیثیت و شرف خودش را زیر پا نمی گذارد. ما از بی قانونی رنج می بریم. این که میدان دست افراد بی تجربه و جویای نام افتاده است و زمانه ای شده که باید چراغ برداری و دنبال بلد راه باشی. فرقی بین بلد و نابلد نیست. ادبیات امروز ما آن قدر ذلیل شده که همه بلند بلند حرف می زنند. اصلا مجلس بزرگی ندارد. همه فقط حرف می زنند و کسی گوش نمی دهد. این همان چیزی است که از ما بهتران می خواهند. این که همه بگویند و کسی نشنود. همه بنویسند ولی چیز نوشته نشود. نتیجه یک سری محصولات است که بیشتر بنجل، دفرمه و ضایعاتی هستند که به درد اوراق فروش ها می خورد. اینجا برای مافیا لقمه دندان گیری نیست.

شهیدی که بر خاک می خفت

سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ


***


ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی!

تکرار…